(حرف زدن )
زگفتار بيهوده جز رنج نيست
چو خاموشي اندر جهان گنج نيست
براي کسانيکه سکوت را دوست دارندو مي دانندکه گاه با سکوت فريادي را مي شود زد که هزاران حرف را ياراي گفتن آن نيست. سکوت سرشار از ناگفته هاست ، حرفهاي نزده ....بعضي ها چون از خودشان مي ترسنداز سکوت وحشت دارندچون در سکوت انسان خويش را مي يابد.دل هر انساني به اندازه حرفهايي است که براي نگفتن دارد و مي تواند به جاي آن سکوت کند .
آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن
ولي يه نوشته , به اين سادگيا پاک شدني نيست
گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره
ولي تو بنويس ..تو ...بنويس
يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه
يه قناري بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه
يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه
يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمي چسبه
دفتر نقاشي بايد خط خطي باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقي نداره
يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سردرگمه
يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه
يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه
يه چشم اشک آلود ، يه دل غم آلود ، يه کبوتر عاشق ، يه قناري خوش آواز ، يه لب
خندون يه صورت شاد ، يه جاده با انتها ، يه دفتر نقاشي ، يه قلب پاک، يه ديوار استوار
فقط يه جا معني داره ،
جائي که چشماي اشک آلودت رو من پاک کنم ، دل غم آلودت رو من شاد کنم ، جفت کبوتر عاشقي مثل من باشي ، شنونده آواز قشنگت من باشم ، لباي کوچيکت رو من خندون کنم
نقاش دفتر خاطرات من باشم ، پاکي قلبت رو با سلامت عشقم معني کنم ، و فقط از اينکه به من
تکيه مي کني احساس مسئوليتم بيشتر ميشه.
صداقت عشق
صداقت و سادگي الفباي عشقند...و دليل بيداري عاشقان از خواب غفلت ميشن؛
بعد يه دفعه صداقت پوستش ترک مي خوره و طفل عشق ازش بيرون مياد...؛
و وقتي عشق به دوران بلوغ خودش ميرسه ديگه سراسر وفاست...،
اما عشق وقتي پير ميشه از مرز وفاداري هم ميگذره و ديگه ميشه خود ايثار...
اگه عشق به اين مرحله برسه تا هميشه باقي ميمونه ابدي ميشه.
رفت و با يك قوري قهوه و تعدادي از انواع قهوه خوري هاي سراميكي، پلاستيكي و كريستال كه برخي ساده و برخي گران قيمت بودند بازگشت. سيني را روي ميز گذاشت و از ميهمانان خواست تا از خود پذيرايي كنند. پس از آنكه همه براي خود قهوه ريختند استاد گفت: اگر دقت كرده باشيد حتما متوجه شده ايد كه همگي خوري هاي گران قيمت و زيبا را برداشته ايد و آنها كه ساده و ارزان قيمت بوده اند در سيني باقي مانده اند. البته اين امر براي شما طبيعي و بديهي است. سرچشمه همه مشكلات و استرس هاي شما هم همين است. شما فقط بهترينها را براي خود مي خواهيد. قصد اصلي همه شما نوشيدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوري هاي بهتر را انتخاب كرديد و البته در اين حين به آن چه ديگران برمي داشتند نيز توجه داشتيد. به اين ترتيب اگر زندگي قهوه باشد، شغل، پول، موقعيت اجتماعي و ... همان قهوه خوري هاي متعدد هستند. آنها فقط ابزاري براي حفظ و نگهداري زندگي اند، اما كيفيت زندگي در آنها فرق نخواهد داشت. گاهي، آن قدر حواس ما متوجه قهوه خوري هاست كه اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمي فهميم. پس دوستان من، حواستان به فنجان ها پرت نشود... به جاي آن از نوشيدن قهوه
خود لذت ببريد
******************************************************
از دست دادن .............
ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم قدرش رو نمي دونيم ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره به دست نياريم نمي دونيم چي رو از دست داديم .
اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي تضميني بر اين نيست كه او هم همين كار رو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اين طور نشد خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده.
در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد در يك ساعت ميشه يكي رو دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ، ولي يك عمر طول مي كشه تا كسي رو فراموش كرد.
دنبال نگاهها نرو چون مي تونن گولت بزنن، دنبال دارايي نرو چون كم كم افول مي كنه ، دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد ، كسي رو پيدا كن كه تو رو شاد كنه.
دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه مي خواي اونو از رويات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش كني.
رويايي رو ببين كه مي خواي ، جايي برو كه دوست داري ، چيزي باش كه مي خواي باشي ، چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي.
آرزو مي كنم به اندازه ي كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي ، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي.
به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني
( مطالب جالب ) حتماً بخوانید اگر بر دل نشست نظر بدهید.
قورباغه
(چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند. بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتي ديدند که گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند : ديگر چاره ايي نيست .شما به زودي خواهيد مرد . دو قورباغه حرفهاي آنها را نشنيده گرفتند و با ع تمام توانشان کوشيدند تا از گودال خارج شوند. اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند که دست از تلاش برداريد چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ? به زودي خواهيد مرد . بالاخره يکي از قورباغه ها تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد. اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد . بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار ? اما او با توان بيشتري براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد و بالاخره از گودال خارج شد. وقتي از گودال بيرون آمد بقيه قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟ معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند.قولانه )
شیطان
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند
و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را به هم ميزد.
دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم. انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم.
نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم چيزي از من بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق ميكني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند. از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود.
گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبهاي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم.
توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود!
فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشتهام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم.
اشكهايم كه تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود. عزت زياد................
وقتی مادری بخواهد به کودکش راه رفتن را بیاموزد ، دستانش را میگیرد ، چند قدم با او راه میرود ، و بعد دستانش را رها میکند ...
اما لحظه ای از او غافل نمی شود ،
دورادور هوایش را دارد ،
پاره تنش است ،
از جان بیشتر دوستش دارد ،
خدایا !
مهرت مادرانه نیست ،
فراتر است ،
دوستم داری ،
دوستت دارم ،
هوایم را داشته باش !
آموختا ام
آموخته ام که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است.
آموخته ام که پول شخصيت نمي خرد.
آموخته ام که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند.
آموخته ام که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم.
آموخته ام که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد.
آموخته ام که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان.
آموخته ام که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم.
آموخته ام که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم.
آموخته ام که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.
آموخته ام که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم.
آموخته ام که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد.
آموخته ام که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم.
آموخته ام که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد
روزي پدر خانواده اي بسيار ثروتمند پسرش را با خود به روستائي برد تا به او نشان دهد مردم فقير چكونه زندگي مي كنند . آنها چند روزي را در مـــــزرعه خانواده اي كه تصـــور مي كردند فقيرند گذراندند در بازگشت پدر از پسر پرسيد :
« چگونه سفري داشتي »
« پربار پدر »
« ديدي كه چگونه مردم فقير زندگي مي كنند »
« بله »
« پس به من بگو در اين سفر چه ها ياد گرفتي »
« ديدم ما يك سگ داريم و آنها چهار تا ، استخر ما فقط تا وسط باغچه كشيده شده و جوي خانه آنها انتهائي ندارد ،ما در باغچه مان فانوس داريم و آنها در شب ستاره ها را ، ايوان خانه ما مشرف به حياط جنوبي است و آنها سرتاسر افق را دارند ، ما فقط تكه زميني براي زندگي داريم و آنها مرتع هائي دارند كه تا چشم كار ميكند ادامه دارد ، ما مستخدماني داريم كه خدمت مان را مي كنند ، ولي آنها به ديگران خدمت مي كنند ، ما غذا مان را مي خريم ولي آنها غذا شان را مي كارند ، ما دورمان را ديوار كشيده ايم تا محافظت مان كند آنها دوستاني دارند كه محافظت شان مي كنند »
زبان پدر بند آمد
پسر ادامه داد :
« متشكرم پدر كه نشانم دادي ما چه اندازه فقيريم »
قدر همه چيزهائي را كه داريد بدانيد بخصوص دوستانتان را
جواني علي (ع) الگويي براي جوانان
مي گويند بايد از حضرت علي (ع) الگو بگيريم! اما چگونه؟!... من يک جوان هستم! يک جوان با خصوصيات خاص دوران جواني! يک جوان با شور و نشاط خاص اين دوران که به خنده و تفريح , به شور و احساست نياز دارد و الگویی که مرا به شور آورد
با تمام اين حرفها , باز هم الگو براي تو و براي همه , مولاي متقيان است : و بخصوص جواني شان
بله! خود امير المومنين در جواني شان , الگو داشته اند. الگويشان نيز پيامبر بوده است . از علي (ع) از شش سالگي همراه و همراز پيامبر و در خانه ايشان زندگي مي کرده اند و در همه امور زندگي شان , حتي جزيي ترين مسايل هم به پيامبر اقتدا مي نمودند يعني خود ايشان هم از يک انسان کامل و والاي ديگر الگو مي گرفته اند
اما چگونه؟
پيامبر اکرم (ص) و علي(ع) همواره با هم بودند. از هنگام عبادت و خلوت در غار حرا گرفته تا مراحل مختلف دعوت خويشان دعوت عمومي در خانه خدا و حتي سفرههاي تبليغي پيامبر. علي (ع) هميشه اول صبح به ديدار پيامبر مي رفت و آنگاه يکديگر را شاداب در آغوش مي کشيدند و احوال هم را مي پرسيدند . آندو بزرگوار اوقات زيادي از شبانه روز را در کنار هم به کار و تلاش مي پرداختند و گاه علي (ع) خالصانه عرق از پيشاني پيامبر پاک مي کرد و ايشان صميمانه از او تشکر مي نمود
علي (ع) خود در اين باره مي فرمايد : (( پيامبر (ص) مرا در دامان خود پروريد. من کودک بودم , پيامبر مرا چون فرزند خود درآغوش گرمش مي فشرد و در استراحتگاه مخصوص خود جاي مي داد... هرگز نيافت که من دروغي بگويم و در کردار من اشتباهي رخ دهد. من همچون بچه شتري تازه که پيوسته به دنبال مادرش هست , دنبال او مي رفتم . او هر روز نکته اي تازه اي از اخلاق براي من آشکار مي ساخت و مرا فرمان مي داد که در خط او حرکت کنم . ان حضرت مدتي از سال در کوه حرا به سر مي برد و کسي جز من او را نمي ديد... من نوروحي و رسالت را مي ديدم و بوي خوش و دل انگيز نبوت را احساس مي کردم ... موقعيتي که من در محضر رسول الله داشتم براي هيچ کس نبود))ـ
بسيار خوب!تمام اين حرف ها درست ! اما حضرت علي (ع) , پيامبر را مي ديده اند و وجود ايشان را لمس مي کرده اند و به ايشان اقتدا مي کرده اند اما من چه که حضرت علي (ع) را نمي بينم , چگونه مي توانم از ايشان الگو بگيرم !؟
تاريخ که روح , افعال و رفتار اميرالمومنين را ديده و نقل کرده است . از او استفاده کن ! از ديدگان تاريخ!؟
شجاعت , جوانمردي و شورمندي حضرت علي (ع)
آري ! مگر تو نمي گفتي الگويي مي خواهي که تو را به شور بياورد . آنچه مي تواند يک جوان را به شور بياورد , ديدن حماسه آفريني ها و شورمندي هاي کسي است که به او علاقه مند است . حال چه کس ديگري را سراغ داري که به اندازه اميرالمومنين , حماسه آفريده باشد
در همان کودکي که مصادف بود با آغاز بعثت پيامبر , کودکان به تحريک مشرکان پيامبر را آزار مي دادند و سنگ مي پراندند, با شجاعت از اطراف پيامبر دور مي کرد . چه کسي , شب را در بستري پر خطر بجاي ديگري , بجاي محبوبش خوابيده و از آن شب بعنوان لذت بخش ترين شب عمرش ياد کرده است ؟ مگر رشادت هاي امير المومنين در جنگ بدر را نشنيده اي؟ آن هنگام او فقط 25 سال داشته است و به گفته مورخين نيمي از کشته شدگان اين جنگ با ضرب مشير علي (ع) از پاي درامده بودند. مي داني در جنگ احد زماني که علي (ع) 26 سال داشت , آنجا که در همان اوايل جنگ 9 پرچمدار لشگر دشمن را به خاک انداخت و بعد هنگامي که پيامبر در خطر محاصره بود پروانه وار به دور آن حضرت مي چرخيد و از وجود مبارکشان محافظت مي کرد همه مردم چه ندايي را از آسمان شنيدند
لا فتي الا علي , لا سيف الا ذولفقار
علي از همه جوان ها بهتر است و ذوالفقار او از همه شمشيرها برنده تراست
اما جنگ خندق و شجاعت بي همتاي علي (ع) و داوطلب شدن ايشان جهت مبارزه با عمروبن عبدو يکي از نيريمند ترين مردان عرب آري همانجا بود که پيامبر به واسطه اخلاص علي (ع) در اين مقابله بي نظير فرمود
ضربه علي يوم الخندق , افضل من عباده ثقلين
به راستي که چنين جمله اي در وصف هيچ دلير مرد ديگري بيان نشده ! در ان زمان امير المومنين 28 سال بيشتر نداشت!؟
در جنگ خيبر نيز هنگاميکه تمام مردان با تجربه و جنگ ديده سپاه اسلام شکست خورده بازگشتند , علي (ع) به ميدان آمد و با فتح قلعه محکم و مقاوم خيبر ان پيروزي بزرگ را براي اسلام به ارمغان اورد
به راستي که هيچ جوان ديگري , چنين جواني پر شور و هيجان انگيزي نداشته است
همه مردان بزگ تاريخ بشريت و پيشاپيش همه آنها علي (ع) در دوران جواني از رموز موفقيت به خوبي بهره برده , راههاي پر پيچ و خم آن را با درخشندگي پشت سر نهاده , توانسته اند کارهاي بزرگي را به انجام رسانند
مي داني اي دوست عزيز : من هم حرفهاي تو را مي پذيرم . اما جنگ و شور و حماسه بخشي از زندگي انسان است . چيزهاي ديگري هم هستند که آدمي بايد به آنها هم توجه کند. يک الگوي کامل , بايد در ان زمينه ها هم حرف براي گفتن داشنه باشد. اينطور نيست ؟
حتما همينطور است و من به تو مي گويم که امير المومنين در آن موارد هم , الگويي قابل قبول و کامل ارايه مي دهد . آخر تو درباره زندگي اميرامومنين چه فکر کرده اي؟
فکر مي کني تمام زندگي حضرت علي (ع) در جنگ و عبادت خلاصه شده؟
يعني اينطور نبوده است !؟
نه که نبوده است ! حضرت علي (ع) , مردي خوش رو و خندان بوده اند . هميشه تبسم بر لب داشته اند که دل مومنان را شاد مي کرده است . ايشان تفريح هم مي کرده اند. منتها تفريح در ديدگاه امام علي (ع) ولگردي و اتلاف وقت يا روز را به شب رساندن نبود؟
پس تفريح علي (ع) چگونه بود؟
علي (ع) کار را تفريح مي دانست
تفريح او را , مسافرت ,کمک به ديگران ,تحصيل و تدريس , سرودن , نوشتن , حفظ و قرائت قران , مباحثه , نگريستن به طبيعت و ورزش تشکيل مي داد . پرداختن به ورزشهاي شمشير بازي , پرتاب نيزه , اسب سواري , کشتي , وزنه برداري و شرکت در مسابقات ورزشي هم براي ايشان جنبه تفريح داشته است
چقدر جالب بوده است ! احتمالا به دليل همين ديدگاه اميرالمومنيننسبت به تفريح و زندگي بوده است که اگر سرتاسر زندگي شان را مرور کنيم , لحظه اي توقف و سکون در ان نمي يابيم. گويي حتي يک لحظه هم با لحظه قبلي اش مشابه نبوده است و درست بدليل همين ديدگاه بود که شوخي و خنده هم در سيره مولاي متقيان شکل ديگري داشت
امير المومنين اهل شوخي و مزاح بود. اما نه شوخي هاي زننده و بي مزه ! بلکه مزاح هاي معنادار و آموزنده
هر گاه يکي از ياران و دوستانش را گرفته مي ديد با شوخي او را خوشحال مي کرد تا اندکي از اندوهش کم شود. از همه مهمتر اينکه شادي علي (ع) هنگامي بود که يک کافر , مسلمانمي شد. جنگي به پيروزي ختم مي شد , غذايي به فقير مي رساند , دل غمديده اي را شاد مي کرد , مشکلي را از کسي مرتفع مي کرد و کودک يتيمي را ذوق زده مي نمود
نکته ديگر هم اين بود که مولاي متقيان در شوخي هايش مراقب و محافظ حدود شرعي بود تا حتي به شوخي دروغ نگويد , دل مومني را نشکند و يا با زن و دختر نامحرمي , شوخي نمايد
علي(ع) و اتباط با زنان و دختران
به طور مثال همين چگونگي ارتباط داشتن با زنها و دخترهاي نا محرم در جامعه , يکي از معضلات امروز ما جوانهاست.بخاطر اينکه نه الگوي مناسبي در مورد ان ارائه شده و نه ديدگاه دين در مورد آن به خوبي مشخص و تبيين شده است. تازه , تندروي ها و کج روي هاي گروهها و طبقات گوناگون در مرحله عمل را هم به آن اضافه کن
اگر به سيره اميرالمومنين دقت کني , مي بيني که حضرت , در سنين جواني با زنان سالخورده سلام و احوالپرسي مي نمود ولي با دختران و زنان جوان نه ! حتي سلام هم نمي کرد . در حاليکه پيامبر در همان زمان با زنان و دختران جوان هم سلام و احوالپرسي مي کردند چون زماني که علي (ع) 20 ساله و در عنفوان جواني چنين عمل مي نمود , پيامبر اکرم قريب 50 سال از عمر شريفشان مي گذشت. بنابراين از آنجا که احتمال پيش امدن گناه دست کم براي طرف مقابل دور از ذهن نبود , علي (ع)اين تربيت شده مکتب پيامبر به عنوان يک جوان سعي داشت مسائل ارتباطي و حدود بين دختر و پسر و به عبارتي زن و مرد را مراعات کند. هر چند وجود نازنين آن حضرت مبراو پاکيزه از هرگونه آلودگي بود
از طرفي پيامبرسه دختر جوان به نامهاي زينب , ام کلثوم و فاطمه در خانه داشتند , بااينکه علي(ع)از کودکي به اين خانه رفت و آمد داشتند , اما در اين رفت و امدها نهايت دقت را بعمل مي آوردند. درحالي که همين علي (ع) در دوران خلافتش وقتي که حدود 60 سال سن داشت و همسر شهيدي را نياز به کمک ديد به ياري او شتافت
پس در ارتباط با افراد نامحرم , چيزي که بيش از همه اهميت دارد
نيت و انگيزه طرفين و از همه مهمتر عدم امکان وجود مفسده در اين ارتباط براي هر دو نفر است
ياري رساندن به نيازمند و در طلب رضاي خدا آنهم در حد ضرورت مطلوبست و ليکن اين سيره جدايي از بهانه جويي براي آشنايي و استمتاعات و لذت جويي و هرگونه آلودگي ديگر است
به راستي كه كسي چون حضرت علي (ع) , در سنين جواني اش و در ريزترين حرکات و رفتارهايش بهترين الگوي نسل جوان ماست
بسمه تعا لی
ایمیل:iraniranman@yahoo.com
شاید فکر کنید من نیز ازآن جوانها هستم و مخم تاب برداشته اما ادامه مطلب را خوانده و حتما نظر خود را بگوئید (منطقی) و به من ایمیل کنید .میدانیم که با چند گل بهار نمی شود باید همه گلها باز شوند.
اول از خود بگویم من جوانی هستم در راه شناخت حقانیت ، ازاثبات وجودی خدا گرفته تا .....
من قبلا در رشته پزشکی قبول شدم به دلایلی نرفتم سراسری بعدً به یک رشته دیگر رفتم در سراسری آن را نیز ول کردم در رشته مهندسی کامپیوتر در دانشگاه ازاد درس میخوانم زندگی خانوادگی ما چنان بودکه باید اول به این سوالهای سخت درذهن خود جوابی پیدا کنم تا حالا نیز بسیاری از چیزها برایم روشن نشده ودر پشت ابر پنهان مانده امیدوارم شما دوستان کمکم کنید.
از کجا امدیم ؟ برای چه آمدیم ؟ به کجا خواهیم رفت ؟ عاقبت ما چه خواهد شد ؟...........
چرا در خانواده ما می گویند درس بخوان اگر نخوانی از مانیستی ؟ ..............
بر سر موضوع اصلی برگردم دوستان در دنیا تنها چندین کشورهستند که در رفاه کامل زندگی می کنند بقیه کشورها دردر بدبختی گرفتار شده اند . چرا ما در بدبختی گرفتار شده ایم اولین جواب چون آنها فکر مردم ما را تسخیر کرده اند فکر مارا در به جاهایی بردند که تاآخر عمر نتوانیم از آن خارج شویم مثلا خود شما بهتر میدانید بیشتر جوانان ایرانی از صبح تا شب چه کارهای انجام میدهند وچه فکرهایی میکنند بله با خود میگویند مابهترین هستیم و بهتر از همه فکرمی کنیم ، در حالی که به واقعیت میبینیم ما عقب هستیم شاید بگویید در ایران جوانهایی ستند با فکروغیره در حالی که با چند گل بهار نمیشود باید همه گلها شکوفه بدهند.
جوانان امریکا از این حالا ادعا می کند کره مریخ مال ما است در حالی که درایران اگر دریک خیابان بیستید و ده جوان را نگاه کنید چند تای انها به مد لباس و نحوه ارایش خود نگاه نکردند.واین چنین وانچنین نمیکنند ونمی گویند
این قول را به شما بدهم شاید من زنده نمانم و نبینم روزی خواهد رسید یک فرزند امریایی برای تفریح یک روزه خود به دوستان خود چنین خواهد گفت بیاید فردا برای تفریح یک روزه خود به کره ماه برویم در حالیکه ما........
حتما یک مطالعه ای در مورد جوانان ان کشورها انجام دهید ببینید چه می گویند وچه فکرهایی در سر آنها هست در حال حاضر انها بهترین هستند وما بدترین این را به وضوع میبینیم و باور نمیکنیم در مسابقات جام جهانی آلمان نگاه کنید شاید ...
بهترین روش آن است که خود ما تحقیق کنیم و خود آن را باور کنیم نه آنکه از دیگران بشنویم .
در حالی که ما خدا را داریم وبزرگان تاریخ مان که خود بهتر از من میدانید........
من مطمئن هستم روزی خواهد رسید به این نکته پی خوایم برد که همان دوستان که ما را به این فکرها و کارها دعوت می کردن اگر خود جاهل نباشند به مقامی می رسند که جز غبته بر ما چیزی نیست تجربه های کوچک ما که هیچ وقت به آنها فکر نکردیم وشاید نیز فکر نکنیم یا تجربه پدران مابهترین نمونه هستند بپرسید تا ببینید یا خودمان تجربه خواهیم کرد آینده همه چیز را روشن خواهد کرد .به زودی این آینده خواهد رسید .
شاید بگوید من حرفهای بابا بزرگها را میزنم وحکایت میگویم و نصیحت میکنم.حتما این مطالب را نگه داشته و درسنین میان سالی یک بار بخوانید به یک کوچه بروید از پدران همسایه ها آنها سوالهایی را بپرسید واین مطالب را به اوبگوید آیا از زندگی خود رازی هستند وبه نحوه زندگی آنها نگاه عمیق بکنید واگر روزی دوباره بگویند جوانی خواهی شد چه میکنند وچه نظراتی دارند.
وهزاران موضوع دیگر که قابل بحث و گفتگو و قابل حل هست.حمت شما دوستان رامیخواهد.
این را نیز حتما میدانیم انسان بهترین چیز را دارد و آن عقل است ، بهتر فکر کند وبهترزندگی بکند.
در آینه جواب بهتر فکرکردن وفهمیدن و دانستن و چگونه به جایی رسیدن .... با کمک دوستان خواهیم داد.
حتما نظرات خود را بگوید ، شاید من اشتباه فکر میکنم
ایمیل:iraniranman@yahoo.com
وب سایت:www.raheban.blogfa.com
پرور دگارا ، به درگاه تو پناه می آورم و تو نیز پناهم بخش تاموجودی آزمند و خویشتن دوست نباشم .مگذار که صولت خشم حصار بردباری مرا در هم بشکند و حمله حسد مناعت فطرت مرا به خفّت و مذلّت بکشاند.
منتظر نظرات و پیشنهادهای ومطالب زیبای شما دوستان هستم
لطفا ایمیل بزنید.یا نظر بدهید.
قبلا از حسن توجه شما سپاسگذارم
در این سایت توجه ویژه ای به پدر و مادر ،خوهر و برادر و دوستان صمیمی انجام می گیرد .تا شاید اندکی آنها را شناخته و قدردان زحمات آنها بشویم . پس مطالب زیبای خود رابفرستید .
تقدیم به همه مادران مهربان و دلسوز
تقدیم به همه مادران مهربان و دلسوز
ای مادر با سکوتی تلخ و بغضی گلوگیر هنگامی که امواج اشک ردپای تو را از چشمانم می شوید تکه کاغذی را در مقابل می گذارم تا بنا به تکلیف مدرسه تو را توصیف کنم وقتی که غم غربت به دلم چنگ می اندارد و از نگاه مهربان تو محروم می شوم اینجاست که فریاد بی صدا در دلم بلند میشود و بانگ می زند ای مادر ای سردار رویایی قلب من تا زمانی که زنده ام دوستت دارم ای مادر وقتی پاییز از راه می رسد و خستگی وجدایی میهمان کوچه های بنبست وباریک می شود ، به یاد خستگی چشمان زیباترینت می افتم میخواهم در حضور سکوت چشمانت سرور آستان نگاهت نامت را در دفتر زندگی ثبت کنم می دانم دستهایت خستگی چندین پاییز را بر خود دارند اما چشمانت همیشه بهاریند مادرم بگذار بگویمت که وقتی تو نیستی بر من چگونه میگذرد وقتی تو نیستی چشمهایم پر از اشک میشود زبان قادر به گفتن نیست گوشها تحمل هیچ گونه صدایی را ندارد وقتی تو نیستی محبت را نمی توان از کسی قبول کرد ولی وقتی تو باشی همه چیز رنگ دیگری مییابد همه چیز به احترام تو سکوت میکنند ای مادر بیا که صدای قلب تو.... زندگی است و این واقعیت است که بی مهر مادر زندگی فقط مرگ لحضه ها است .